روز مادر
سلام نفسي مامان
روزاي گذشته خيلي بد گذشت
بخاطر تو با بابا رضا يه كم بحث كرديم
الان يه كم آشتي كرديم منم دارم سعي ميكنم بابايي رو ببخشم (هر چند خيليييييييييييييييي سخته
)
ديشب بابايي سوپرايزم كرد
ديروز از اداره زنگ زد بهم گفت عصري جلسه دارم!!!
منم وقت آرايشگاه گرفتم
بعد هر دوتامون خوابيديم
يه ساعت بعد از وقت جلسش از خواب پريد بدو بدو ميگه ديرم شد
منو برده آرايشگاه خودش رفت
من كه كارم تموم شد بهش زنگ زدم ميگم مياي دنبالم ميكه آره ميام 10 مين ديگه ميرسم
تا 45 دقيقه بعد نيومد
بهش زنگ زدم ميگه شديدااااااااااااااا ترافيكه ميام
حالا مسيري كه ادارشه اصلا ترافيك نيست
خلاصه منم زياد توجه نكردم و البته خيلي هم نگرانش شدم
بعدشم رفتيم خونه ماماني
از اونجا يه جا مهموني رفتيم
بعد باز برگشتيم خونه ماماني كادوشو داديم
ساعت 11 و نيم برگشتيم خونه
بعددددددددددددددددددددد
بابا جونت برام كادوي خوشگلشو بهم داد
كلييييييييييييييييييييييييي تعجب كردم
اصلا انتظارشو نداشتم
آخه يه مقدار اوضاع مالي خوب نيست
دستش درد نكنه
يه النگوي خيلييييييييييييييييييييييي خوشگل واسم خريد
ازش ممنونم
انشاا... سال ديگه تو هم باشي با هم بهم كادو بدين

راستي
با اينكه اين مااصلا واسه اومدنت كاري نكرديم
ولي من شديداااااااااااااا توهم دارم كه ني ني تو دلمه
انشاا... توهم نباشه و تو واقعا تو دلم باشي
الهي آمين



روز مادر
